تبليغاتX
روزمره گیهای من

این اسباب کشی جدا سخته ها . من ۴۰ متر خونه رو ۱۰ روزه دارم هی مرتب میکنم هی باز یه کار جدید هست که انجام نشده . دیروز رفتیم خونه قادر یه سری از وسایل خونه نوید و رضا رو که دیگه جا نشده بود و میخواستند بدن Charity رو ورداشتم آوردم . کی مستحق تر از من  بعدش حالا امروز دخلم در میاد چون باید برم بشور و بساب راه بندازم و دوباره هر چیو که به علت کمبود جا این ور و اونور چپوندم در بیارم و دوباره از نو مرتب کنم . عوضش حوصله ام سر نمیره  من چه قانعم

عصر ها شروع کردم به پیاده روی کردن. هر چقدر که بشه راه میرم و تحرک دارم غذا هم ۲ روز یه بار میخورم ببینم آب میشه این همه گوشت یا نه

شنبه شب رفتیم کازینو  اول رفتیم هتل آرتمیس من ۱۰ لیر سروین رو به ۷۰ لیر تبدیل کردم  و بعدش هم رفتیم کازینو سالامیس ۳۰ لیر هم واسه خودم بردم شام خوردیم هر ۲ جا یه عالمه  بعدش اومدیم خونه . واسه من که خیلی خوب شد

فعلا رو به راهم فقط دلم تنگولیده واسه رضا

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:12 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

بالاخره یه فرصت طلایی گیرم اومد تا با بدبختی هر چه تمام تر فارسی تایپ کنم آخه باید میومدم جای منشی دپارتمانمون مینشستم چون خانم تشریف بردند مرخصی کیبردش هم فونتها رو نداره واسه همینم یه مقدار سختمه بعد از این همه سال وبلاگ نویسی هنوز کیبرد فارسی رو خوب بلد نیستم .  و اما از ایران بگم . کم کم داره یادم میره این ۵ هفته ای که ایران بودم چی کارا کردم و کجا ها رفتم .

هفته اول که رضا هنوز نیومده بود هر روز پیش مامانم پلاس بودم. یا واسه خودم میرفتم خرید . یه روزش هم با فایزه رفتیم پاساژ میلاد شهرک غرب یه عالمه آشغال پاشغال خریدم واسه خونم . انقدر ذوق خونه خودم و داشتم که به مخم خطور نمیکرد این همه چیز رو چه جوری با خودم بیارم .. الان اگه رضا این جمله رو میدید میگفت مگه تو مخ هم داری ؟

روز دوم بابام واسم وقت دکتر گرفته بود که من واسه سر دردم برم پیشش . قبلش هم با بابام رفتم بازار خرید . منشی دکتر با کلی منت ساعت ۶ وقت داده بود تا من بین مریض برم پیش دکتر باشی . بعدش من خواستم خیر سرم زودتر برم شاید زودتر رفتم داخل. ۱۲ هزار تومن رو هم اولش میگیرن که در نری از دستشون . مطب شلوغ کثیف هواش به شدت خفه گرمممممم . تا شعا ۲ کیلومتریش هم سوپز مارکت یافت نمیشد. من نه  صبحانه خورده بودم نه ناهار. ساعت شد ۸ هنوز نوبت من نشد . من از ۵ تا ۸ باسنم صاف شده بود بس که در جا نشسته بودم . هر وقت هم میگفتم کی وقتم میشه پس میگفت ۱۵ تا ۳۰ دقیقه دیگه . خلاصه من بالاخره رفتم پیش دکتر و بعد از ۴ سوال ۱۰۰تا یه غاز و تعریف و تمجید الکی گفت سر درد های تو مال وقتیه که گرمه یا نور شدیده یا سرده یا خسته هستی یا عصبی هستی  جدا خسته نباشه ها . بعدش هم ۵ تا آمپول B-complex , B12  داد و گفت ۱۰ روز دیگه باز بیا . منم گفتم اگه بازم منو این همه اینجا الاف کنی دیگه نمیام  . بعدش هم یعنی قهر کردم  دکتر باشی از اون پیرمرد گوگولیای دوست داشتنی بود که من تا قیافشو دیدم همه عصبانیت الافیم یادم رفت  بعدش دکتر پیری پا شد پیشونی منو ماچ کرد گفت ببخشید اگه ناراحتت کردم

رسیدن خونه همانا و توی توالت گلاب به روتون شدن همان. حالا با این حال و بالم خالم هم هی زنگ میزنه که بیا بریم لواسانات قلیون بکشیم  هی میگم حالم بده خاله جان گوشش بدهکار نیست که نیست . اخر سر با بدبختی پبچوندمش اما فکر کنم دلخور شد و من تا صبح در Rest Room پلاس بودم

رضا که اومد ایران دیگه برنامم این بود که روز ها با رضا بریم بیرون دنبال کارهای اون یا من ناهار ها رو اکثرا با هم بودیم یه روز هم با مامانم ۳ تایی رفتیم بیرون . دربند. ناهار خوردیم . چقدر هم خوشمزه بود. یه روز عصر هم با دوست های من رفتیم کافی شاپ . میخواستم دوستام و بشناسه و ببینم برخوردش با دوست های پسر من چه جوریه که خوب بود  یه روز رفتیم سینما فیلم انعکاس  حالم به هم خورد از اون فیلم به اون مزخرفی . اه اه اه . چه فکری میکنند اینا با این فیلم هاشون . نمیدونم والله . هر روز تقریبا میرفتم ماساژ. چه آرامشی میداد به آدم خداییش

یه روز هم خالم بالاخره خفتم کرد و رفتیم لواسانات . با پسر خالم و دوستاشون . یه شب هم با دختر خاله هام و دختر داییم و خاله ام و مامانم رفتیم خونه مادر بزرگم . تا صبح حرف زدیم و رقصیدیم و خندیدیم و قلیون کشیدیم . خوش گذشت کلی. یه شب هم تولد دختر ۲ ساله دختر خالم بود منم دعوت کردند. هر چی باشه من قرار بود زنداییش بشم یه زمانی

هفته چهارم رفتم کیش با مامانم و زن عموم همون شب اول یه کنسرت بود از آلبوم آخر آریان از ساعت ۱:۳۰ تا ۳: ۳۰ شب. خیلی خوش گذشت از بس جیغ جیغ کرده بودم صدام در نمیومد  کیش کلا خیلی خوش گذشت . هتل داریوش واقعا زیباست . پارک دلفین ها رو هم دوس داشتم خیلی

بعد از یک روز استراحت در تهران با بابام رفتم همدان خونه دوسته بابام . بعدش هم با اونخا رفتیم عروسی. البته به قول بابام ختم  بعد از اونجا رفتیم اصفهان گردی. بریونیییییی خوردیم و من یه فلیون خریدم تا بیارم اینجا و بعدش اومدیم تهران. از بس توی آفتاب راه رفته بودم و رانندگی کرده بودم گرما زده شدم و ۲ روز همش اسهال و استفراغ داشتم  سرم زدم  تا خوب شم اما باز تب و لرز کردم  هفته آخر هم همش به آماده شدن و مهمون داری و اینها گذشت. یه شب هم با عمه هام و دختر عمه ام رفتیم پارک و کافی شاپ. ۲ روز قبل از اومدنم هم با شیرین و صفیه رفتیم دربند انقدر قلیون کشیدم که ترکیدم  .

جمعه پریدم و اومدم قبرس ۱۲. مامانم باز گریه کردش  ساعت تو فرودگاه الاف شدم شروین هم اومد از استانبول باهم اومدیم . اینجا هم مجید و حسام اومده بودند دنبالم و من و شروین و بردند خونه. تا ۴ صبح با سولماز و حسام خونه مجید بودیم . دیگه داشتم از خستگی میمردم ...

جایجایی کامل وسایلم و تمیز کاری خونم تقریبا ۱ هفته طول کشید. اما بالاخره تموم شد. دیشب هم مهمون داشتم

پی نوشت : خوب شد سختم بود تایپ کنم

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:18 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

کم کم به گدائی حق و حقوقمون هم عادت کردیم انگار

اینم حرفیه ها !!!

حرف واسه گفتن و تعریف کردن زیاد دارم جمعه بر میگردم قبرس همشو تعریف میکنم بعدش

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:16 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

رژیم :ی

_ _ _ _ _

رفتم دکتر ۱ شنبه بهم رژیم داده خودم هم از وقتی اومده بودم یه کم رعایت میکردم توی این یه هفته ۴ کیلو کم کردم  اما فکر کنم همش از لپهام رفته  ماساژ هم میرم هر روز خیللللللللللللللللللللی حال میده  اما گرمای هوا و کثیفی واقعا نفرت انگیزه  هر وقت زیاد بیرون میمونم سر درد و حالت تهوع میشم
+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:29 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

چقدر تو ایران حوصله ام سر میره . به بابام گفتم بلیط بگیر ۲ روز برم اهواز گفت برو بابا حالا پس من کی می تونم نی نی نازی رو ببینم . یعنی اصلا منو تحویل نگرفتند  روزها که میرند سر کار داداشم هم که همش خوابه  منم تنها میمونم ماشین هم که ندارم تو این گرمت حسم نمیکشه برم بیرون بعدش همش حوصله ام سر میره  از خونه این و اون رفتن هم اصلا خوشم نمیاد خاله زنک بازیه و هی میخوان آمار بگیرن لجم میگیره  چرا شوهر نکردی ؟ خونه تنها گرفتی ؟ چقدر درآمدته ؟ خرجت چقدره ؟ بچه منم بیاد پیش تو ؟ وااااااااااااااااااااااااااای خدا چقدر مردم فضولند  

رضا ۴ شنبه اومد و من ۵ شنبه دیدمش فکر کن نمیدونستیم کا بریم چی کار کنیم ؟ رفتیم چند تا کت و شلوار پوشید که بخره و یکی دو تا هم پسندید تا بعد بره جیب باباشو خالی کنه  بعدش هم بعد از کلی الکی تو خیابون گشتن من رفتم پیش مامانم اونم رفت پیش مامانش. بعدش عصرش بابام زنگ زد گفت میاد ماشین و بده به من و دوست دختر دادشمو ببرن برسونن خونشون  اخه از خونه قرار کرده اومده خونه ما  من نمیدونم بابام چرا واسه داداشم و سایر دختر ها انقدر روشن فکر میشه  واسه من که میشه  هیچی نگم بهتره....  عصرش هم رفتیم خونه عموم .

امروز بیدار شدم رفتم نون بربری خریدم با خامه صبحانه خوردیم و بعدش هم مامانم داره آبگوشت درست میکنه . کلی چیز میز خوشگل پیدا کردم که ببرم با خودم که خونم اونجا خوشگل شه  کلی ذوقشو دارم . خونه خودم وسایل خودم . سلیقه خودم  خوشحااااااااااااااالم . دوست دارم زود تر برگردم اونجا انگار کلی اونجا کار دارم که باید انجام بدم و اینجا دارم وقت تلف میکنم ....

+ تاريخ جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:57 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

من جمعه اومدم تهران . شبش با مامان و بابا و سام رفتیم فلکه اول خرید  بعدش رفتیم دم خونه عموم بابام ماشینشو بگیره و منم ماشین و از بابام گرفتم و با سام رفتیم  ساندویچ زاپاتا خریدیم

شنبه تا ۱۲ خواب بودم  آخه جمعه هم که میخواستم بیام فرودگاه نخوابیده بودم خوب  بعدش بیدار شدم همش داشتم با تلفن حرف میزدم تا شب  بعد شبش رفتم خونه عمه ام .

یک شنبه ساعت ۲ با بابا رفتم بازار و بعدش دکتر واسه سر درد . ساعت ۶ وقت داشتم ۵ رسیدم اونجا ساعت ۸:۳۰  نوبتم شد انقدر حالم بد شده بود که نگو .... از سر درد و ضعف و حالت تهوع داشتم میمردم تا رسیدم خونه بالا آوردم

دیروز تا عصری هونه ولووووووووووووو بودم بعدش رفتم پیش مامانم ابرو صفا دادم بعدش هم اومدیم خونه چلو کباب لقمه زعفرانی سفارش دادیم

رضا هنوز نیومده چهار شنبه میاد کلی دلم براش تنگ شده

+ تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:11 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

امتحانها تموم شد

تعطیلات بعدش هم تموم شد

اسباب کشی تموم شد 

 خیلی ها درسشون تموم شد

خلاصه که تموم شدنی ها تموم شدند  و من برگشتم ایران دوباره.

واسه تابستون هم باید روی یک پروژه کار کنم هم اسیستنت شدم دوباره و دقیقا ۲۴ روز دیگه برمیگردم خونه خودم و ایران هم تموم میشه ....

حسش نیست این چند ماه رو تعریف کنم هر چی بود خوب و بد تموم شد و رفت

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:36 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

دو شنبه صبح ساعت ۷ بیدار شدم که یه دور دیگه دوره کنم و خیالم راحت شه آخه همشو بلد بودم محض احتیاط میخواستم یه دور هم بخونم که خوندم . بعدش رفتم سر جلسه استاده کله پوک ۵ تا سوال داده بود ۲ ساعت وقت . وای من احمق ۱ ساعت از وقتم سر سوال اول رفت چون گیج شده بودم  بعدش ۱ ساعت موند و ۴ تا سوال  وقت تموم شد و ۱ سوال ۲۰ نمره ایم هنوز مونده بود  از استرس تمام تنم میلرزید ۲ دقیفه ۲ دقیقه از استادم وقت گرفتم تا تموم شد اما یه کم غلط غلوط شدش

شبش رفتیم کازینو  ۲۰ تا با خودمون بردیم هوار تا شام خوردیم ۲۰ تا بردیم با ۴۰ تا برگشتیم  حاااال داد ...

بچه ها دارن کم کم برمیگردن ایران و گودبای پارتی میگیرن. دیشب اتاق رضا.ف مهمونی بود. چقدر خندیدیم . کلی رقص "جارو" کردم براش  کلی خوش گذشت بعدش همه سرش خراب شدیم که یه شام بده و بیچاره کلی پیاده شد  عیب نداره ویزای انگیس گرفته نباید شام میداد ؟؟!! ۱۳-۱۴ نفر ناقابل که بیشتر نبودیم واسه شام

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:56 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

دو شنبه امتحان دارم . یه دور خوندم ( به قول یکی از دوستای تبریزیمون : یه دور کردی  یعنی میخواد بگه به دور دوره کردی!! ) حالا یه دور دیگه هم فردا میکنم   بعدش هم که باز جمعه امتحان دارم و هفته دیگه هم پروژه دارم که باید پرزنت کنم. این روز ها گرمای هوا همش رو من اثر بد میذاره هم منو عصبی میکنه هم سرم درد میگیره زیاد زیاد . امروز از سر درد زیاد باز حالت تهوع گرفتم  خیلی حال بدیه  

دیروز یک دعوای اساسی کردم با رضا که شاید واقعا خیلی بیخود بود انقدر جیغ جیغ کردم گلو درد گرفتم . بیچاره هیچی میگفت من اگه جاش بودم یه پارچه میکردم تو دهن طرف که خفه خون بگیره بعدش هم میگفتم هری!! هر وقت نخواستی جیغ جیغ کنی میتونی برگردی  اما اون هیچی نگفت صبر کرد تا من اروم شم . بعدش گفت تو همش با من دعوا میکنی و قهر میکنی واقعا این چیزها ارزش این همه دعوا کردن و ناراحتی رو داشت ؟؟؟ منم که غد!! گفتم معلومه که داشت  بعدش تازه شب داداشم زنگ زد سر اونم کلی داد زدم  حالا باهام قهره  با این اخلاقهام هیشکی رو واسه خودم نگه نمیدارم . همیشه بابام و منع میکردم به خاطر رفتارهاش همیشه از مامانم ایراد میگرفتم حالا خودم بدتر شدم از همه . با این کارام رضا رو هم خودم میرنجوم و هم دورش میکنم   خل شدم .

 تازه هر کی منو میبینه میگه چقدر چاق شدی  راست هم میگن چون نمیدونم چرا انقدر میخورم همش  دست خودم نیست همش گشنمه  حالا هم هوا گرم شده همش بستنی میخورم  خب معلومه که چاق میشم

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:11 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________

چقدر این روزها حالم ناخوشه... چقدر همش دلم میگیره .. چقدر همش شبها اشکم میگیره و اشک میریزم تا خوابم ببره.. چقدر بددل شدم و بی اعتماد .. نمیتونم باور کنم دست خودم نیست نمینتونم

دیروز برای ۲ تا از بچه ها که پدرشون فوت شده بودند مجلس گرفته بودند بعدش از من خواستند که واسشون حلوا درست کنم  اما من تا حالا حلوا نپخته بودم و بلد نبودم زنگ زدم ایران از دوست مامانم دستور پخت گرفتم و با ترس و لرز شروع کردم .. اگه خراب میشد آبروم میزفت . از اون طرف هم رضا میگفت دلم میخواد یه جوری بپزی که همه انگشتهاشونو بخوردن. خلاصه که از استرش مردم اما خیلی خوب شدش هیچ فکر نمیکردم به این خوشمزگی شه. بعدش رفتیم مسجد. عین خنگولا پا شدم بدون حجاب رفتم مسجد همون جوری هم رفتم اما کسی چیزی یهم نگفت و منم همون جوری رفتم تو !! هیشکی نگفت برو بیرون . خلاصه مجلس تموم شد و ختم به خیر شدش و اومدیم خونه . انقدر ازم تشکر کردند که نگو  

امروز از صبح اول رفتیم سعی کنیم به قادر تقلب برسونیم که نشد بعدش رفتیم کتابخونه تا ساعت ۶ بعدش دیگه درس تعطیل . فردا و پس فردا باید این درس کوفتی رو تموم کنم و بشینم سر اون یکی... خدا کمکم کنه امتحانام و خوب بدم . نمیدونم چی میشه ... این روزها خیلی داغونم

+ تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3:12 نويسنده غریبه |

__________________________ ______________ ____________________